در میان ابد

منوی بلاگ
بله...دوست عزیز ما هم آهسته آهسته داره یه علایمی در راستای مقدمات تشکیل زندگی مشترک از خودش نشون می ده.
به مادر محترمش قول داده که شرح ما وقع رو برای کسی تعریف نکنه، حتی نرگس!! دیروز حدود 40 دقیقه وقت گذاشت/گذاشتم و " هر آنچه" اتفاق افتاده بود رو با ذکر تمام جزءیات، شرح داد:)) 
با توصیفاتی که درباره ی خواستگار محترم شنیدم، باید آدم لوس و بچه مامان و اعصاب خورد کنی باشه. تصور کنید، وقتی صحبت هاشون تموم شده و از اتاق اومدن بیرون و مادر آقا پسر ازش پرسیده چطور بود؟ با یه حالت ناراضی گفته: فقط یه دونه سوال ازم پرسید. :))))))) 
دیروز به حدی سر این سوژه و حواشی دیگه ش خندیدیم که اشک هر دومون در اومد.
خب عزیز مامانت! شما باید بدونی وقتی فقط یه سوال پرسیده و دیگه ادامه نداده، جوابش چیه دیگه!! واسه چی با اعتماد به سقف می پرسی: "خب، جلسه ی بعدی صحبتامون کی باشه؟ دفعه بعد بریم کافه یا پارک بهتر نمیشه؟":)))
۰ نظر ۱۵ آبان ۹۶ ، ۱۹:۴۶
1- خوشحالم که بعد از مدت ها، دوباره با فاطمه، سر یک کلاس می نشینیم. کنار هم. تفاوتش این است که شیطنت های آنروزهایمان کم رنگ تر شده. اما هنوز هم هست! هنوز هم هر دو، قابلیت این را داریم که مثل زنگ فیزیک دو سال پیش، ناخوداگاه، باعث بی نظمی کلاس شویم و بعد مورد خشم معلم قرار بگیریم. قابلیتش را داریم اما امیدوارم هیچگاه دوباره در آن موقعیت قرار نگیریم. چرا که شرایط کاملا با دو سال قبل فرق می کند! یادش بخیر، آنروز، چقدر شرمنده ی معلم شدم و سه بار در فواصل زمانی مختلف، ازش عذر خواهی کردم. تقصیر فاطمه بود!

2- دیروز، استاد شماره1 نیم ساعت تاخیر داشت. وقتی رسید، یکی از بچه ها گفت: ما یه قانونی داریم، هر کی دیر بیاد به عنوان جریمه، باید برا همه بستنی بخره! استاد هم خیلی شیک و مجلسی قبول کرد اما! اما گفت از جلسه ی بعد، اگر کسی حتی 1 دقیقه هم تاخیر داشته باشد، مشمول این قانون خواهد شد. با این وضع پس انداز و هزینه هایم، از جلسه بعد، اولین نفری خواهم بود که سر کلاس نشسته!

3- امشب فاطمه، گفت: خداروشکر که تو هستی. هر چقدر هم در حال تمرین کردن برای مهم نبودن حرف مردم باشم، نمی توانم خوشحالی ام از شنیدن این جمله را کتمان کنم. اولین بار بود که در زندگی ام، این جمله را از کسی می شنیدم و خوشحالم. به قول رنگی رنگی، به همین سادگی:)

4- خداراشکر که من یک دخترخاله ی ناز و خوش زبان دارم. این عزیز دل، امسال پیش دبستانی است. همیشه دلش می خواهد بنشیند کف اتاق سوت و کور من و نمی دانم نگاه کردن کسی که پشت میز نشسته و در حال درس خواندن است، چه لذتی برایش دارد. جالب اینجاست که تا من حرفی نزنم، هیچ چیز نمی گوید. امشب دلم خواست پای صحبت هایش بنشینم. گفتم چه خبر؟ فکر کنم تمام وقایعی که در مدرسه شان اتفاق افتاده بود و او به خاطر داشت را برایم تعریف کرد. کافی بود بگویم: خب، دیگه چه خبر؟ احتمالا از کانال مدرسه می زد به کانال خونه و حتی مکالماتش با خواهر و برادرش را هم برایم تعریف می کرد:)
۰ نظر ۱۰ آبان ۹۶ ، ۲۰:۲۶
چقدر قابل تامل است مقایسه ی آیات نفخ روح الهی در انسان و آیاتی مانند "...اولئک کالانعام بل هم اضل...".
و چه موجودات غافلی هستیم...آنگاه که پاکی و طهارت ذاتی روحمان را چنان به لجن می کشانیم، که می شویم مصداق کالانعام بل هم اضل...
خدایا تو خود به ما که در برابر تو ضعیف ترین و حقیر ترینیم رحم کن...خودت ما را از آلوده شدن به خلق و خوی حیوانی حفظ کن...
۰ نظر ۰۸ آبان ۹۶ ، ۰۹:۲۹
بعد از مدت ها، امشب به یاد دوران شیرین ابتدایی، یک دل سیر وسطی بازی کردم...آن روزها، هر زنگ تفریح پای ثابت وسطی های وسط حیاط مدرسه بودم...حالا اما با یک بار بازی کردن، تمام بدنم درد می کند...حالا درست که در مقابل پرتاب های دایی و همسرش مقاومت کردن باید هم باعث از کت و کول افتادن شود، اما احساس می کنم نسبت به گذشته بخش زیادی از قدرت جسمی ام تحلیل رفته...
۰ نظر ۰۶ آبان ۹۶ ، ۲۳:۳۶

سعیم بر این بوده که چیزی را که برای خودم نمی پسندم، برای دیگران هم نپسندم.

روزی اگر همسری داشته باشم، نمی دانم، شاید بتوان گفت در خودخواهانه ترین حالت ممکن، دوست نخواهم داشت که فرد دیگری در تمام یا بخشی از رویاهای عاشقانه اش، با مرد من همراه شود...

۰ نظر ۰۵ آبان ۹۶ ، ۲۳:۲۲

1- عزیزی می گفت چه خوب می شود اگر در کنار محبتی که برای دل خودمان در حق افراد می کنیم، سهمی از نیت مان را هم اختصاص دهیم به رضایت خدا. مثلا بچه ای را اگر در آغوش می گیرم و نوازش می کنم، فقط بخاطر احساس درونی خودم نباشد. در کنارش نیت کنم که بخاطر رضایت خدا، به یکی از بندگان پاک و معصوم و گوگولی مگولی اش محبت می ورزم و لبخند را بر لبانش می نشانم. یا مثلا احسان به پدر و مادر که این نکته خیلی درباره اش صدق می کند...راستی ،یک نکته ی جدید هم که یاد گرفته ام، این است که در ادبیات عرب، معنای لغوی احسان نیکی کردن قبل از درخواست فرد است.

2- من امروز بطور خاص احساس خوشبختی کردم از اینکه عشقی در وجودم دارم، به نام عشق خواهرانه...که این روزها، هر چقدر که برادرجان بزرگ تر و عاقل تر می شود، من بیشتر عاشقش می شوم و محبتش در دلم بیشتر می شود. خدایا، برادر عزیز من را از بندگان محبوب خودت قرار بده، که دوست داشتنش بشود مصداق دوست داشتن و گرامی داشتن دوستانت...

۰ نظر ۰۱ آبان ۹۶ ، ۲۳:۱۳
خیلی ها از رسیدن به هدف هاشون حرف می زنن. حتی شاید شوق و ذوق غیر قابل وصفی داشته باشن از فکر کردن به رویاهاشون.اما این وسط فقط آدمایی موفق می شن که با عمل ثابت کنن رسیدن به اون نقطه ی مورد نظر چقدر براشون مهمه. و ثابت قدم باشن.
این بود تجربه ی من:)
۰ نظر ۳۰ مهر ۹۶ ، ۲۰:۲۱
1- امروز، جناب استاد کلی حرف های خوب و دلنشین زد... این استاد عزیز، شخصیتی دارد که باعث می شود کلاس هایش برایم جزء بهترین کلاس هایی باشد که تا به حال تجربه کرده ام...همه چیز خوب و عالی و به موقع...همه چیز با اصول و در چهارچوب...بدون هیچ حرف یا نگاه اضافه ای...بدون مزه پرانی های اعصاب خرد کن...خلاصه که کلاس، واقعا کلاس درس است...

2- امروز، قرار بود جناب پدر من رو برسونن به کلاس...وقتی نشستم، بابا گفت 16 دقیقه دیر کردی و منم دیرم شده...با چنان سرعتی رفتیم که من برای حفظ تعادل، دستگیره ی در رو گرفته بودم...و امشب هم بابت همین موضوع، بابا چیزی گفت که من یکم دلگیر شدم...به قول الی جانم؛ ان شاءالله که دیگه جمله ی " بابا میشه من امروز با شما بیام؟" رو از من نخواهند شنید:))


3- بعضی آدم ها، بودنشان نعمت است...مثل دایی عزیز من که یکی یه دونه ی جمع های خانوادگی ماست...امشب در مدت کوتاهی که در جمعشان حاضر شدم، کلی شاد شدم...

4- و من هنوز هم امیدوارم که نظر برادر جانم، از ریاضی تغییر کند به تجربی...همچنان!
۰ نظر ۲۶ مهر ۹۶ ، ۰۰:۲۸
تسبیحی که تو حرم بهم داده بودی رو گرفتم دستم...
دلم برات تنگ شده فاطمه جان...آخرین بار کی دیدیم همدیگه رو؟ موقعیتش یادمه اما زمانش نه...فقط می دونم خیلی وقت پیش بود...
می خوام بدونی که دنیای این روزام با این شلوغیش، نمی تونه حتی ذره ای از یاد عزیزانم بکاهه... رفیق عزیز من...


فاطمه، یه چیزی بگم، اصلا شوخی نیست. می دونی امروز چی به سرم زده بود؟ اینکه در مستقل ترین حالت ممکن بلند شم بیام تهران، بعد بهت زنگ بزنم و آدرس یکی از بید مجنونای بهشت زهرا رو بدم که بیای اونجا. بعد که حسابی گریه کردیم و خالی شدیم، روی چمنا بخوابیم و خیره بشیم به آسمون. بعد بگیم مثلا که آخ چقد گشنمونه و تلف شدیم و این صوبتا، بعد بریم یه کافه ی دنج و بشینیم بازم با هم حرف بزنیم. بعد از روی یه پل هوایی رد شیم، هر چقدر که لازمه پیاده بریم تا انقلاب. بعد بریم یکی از کتابفروشی هایی که همه جور کتابی توش پیدا می شه و ساکت و آرومه و کسی توش کاری به کار آدم نداره. هر چی تو کارتامون مونده خالی کنیم و با یه بغل کتاب بیایم بیرون و .....

این تصویر امروز تو ذهن من شکل گرفت. لحظه به لحظه ش... می دونم که دیر یا زود قراره به واقعیت بپیونده... امیدوار بودن به آینده و فکر کردن به روزای خوب می تونه تو دلامون غوغا کنه...
از اعماق قلبم دعا می کنم به اهداف قشنگت برسی فاطمه جانم... که به زودی برسه اون روزی که صدامون بلرزه از شوق دادن خبر رسیدن به اولین پله ی مسیر موفقیتمون...
۰ نظر ۲۴ مهر ۹۶ ، ۱۳:۵۶
چند روز اخیر، برایم بسیار سخت سپری شد. دیدن زهرا و تداعی صحنه ی وحشتناک فوت مادرش، تصور اینکه زهرای دردانه با آن حجم از وابستگی و علاقه ی شدید به مادرش چطور بدون او زندگی خواهد کرد، و غم خداحافظی از کسی که داغش روی دل همه ی آشنایانش و حتی کسانی که با او اندکی دیدار داشته اند، سنگینی می کند، مدام تنفر از این دنیا و زندگی در آن را به ذهنم القا می کرد...
تا اینکه امروز این کلام حضرت امیر(علیه السلام) را خواندم:

" به حق می گویم: دنیا تو را فریب نداده، بلکه تو فریفته و دلباخته ی آن شده ای. دنیا پند ها را عیان ساخت و به عدل و انصاف فراخواند. دنیا از آنجا که تو را به رسیدن بلا و درد بر جسمت و نقصان یافتن نیرویت وعده داده، راستگوتر و وفادارتر از آن است که به تو دروغ گوید یا تو را فریب دهد. بسا اندرز دهنده ای از امور دنیا که تو او را متهم شمردی و بسا راستگویی که اخبارش را برایت بازگفت و تو او را دروغگو دانستی. اگر دنیا را در مناطق ویران شده و خانه های خالی بشناسی، آن را به سبب یاداوری های نیکویش و پند های رسایی که به گوش تو می رساند، چونان رفیق مهربانی خواهی یافت که از زیان رساندن به تو سخت دوری می کند. دنیا خانه ی خوبی است، برای کسی که بدان دل نبندد و محل نیکویی است، برای کسی که آن را وطن خویش نسازد. نیک بختان دنیا، فردای قیامت، کسانی هستند که امروز از دنیا گریزانند."


۰ نظر ۲۳ مهر ۹۶ ، ۲۲:۲۸