در میان ابد

منوی بلاگ

یک و یک دقیقه

جمعه, ۱۴ مهر ۱۳۹۶، ۰۱:۰۱ ق.ظ
نمی دونم از کجا شروع کنم. فقط می دونم که الان دلم می خواد بنویسم:)

امروز صبح رفتم سر کلاس استادی که دوستش دارم. استاد خوب، واقعا نعمته. من هر دو استادی که قراره تا آخر سال باهاشون کلاس داشته باشم رو دوست دارم. واقعا از تک تک لحظات نشستن سر کلاسشون لذت می برم. خداروشکر بابت این نعمت ها.

دیشب بابا اومد و اومدنش بهترین اتفاق این روزهای من بود. 

به فاطمه زنگ زدم، گفت صدات گرفته، گفتم سرما خوردم حسابی. بعد چند دقیقه زنگ زد و چند تا توصیه برای زود خوب شدن کرد. از همین دم نوشا و اینا! الانم پیام داده و حالم رو پرسیده. و من خوشحالم. خوشحالم از این بابت که دوستانی دارم که وقتی محبت می کنن، اطمینان دارم که ظاهر سازی و ریا و سطحی نیست کارشون...کاش می شد که بشه یه جوری آدمای اطرافتو انتخاب کنی که بدونی همشون آدمای عمیقی هستن...

تو اتوبوس که داشتم می اومدم، یه بچه ی خیلی کوچولو تو بغل مامانش بود. منم نشسته بودم صندلی عقب اونا و در واقع کله ی نی نی رو که از شونه ی مامانش آویزون بود می دیدم. پنجره ی اتوبوس باز بود و اتوبوس هم با سرعت می رفت. هوا هم که بشدت سرد شده این روزا. حالا تصور کنید که کله ی نی نی درست در معرض باد بود و طفلکی از شدت باد چشماشو باز و بسته می کرد. خب طفلک الان بره خونه پس میفته از سرما خوردگی:( چند باری هم براش دست تکون دادم و اونم لبخند زد. خیلی لحظه ی خوبی بود:)

این روزا دارم به این فکر می کنم که زندگی چقد قشنگه...امیدواری چقدر دلنشینه...فکر کردن به نعمت ها و اینکه اطمینان داشته باشی خدا هواتو همیییشه داره چقدر دلگرمی می ده به آدم...



۹۶/۰۷/۱۴

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">