در میان ابد

منوی بلاگ

بیقراری

چهارشنبه, ۱۹ مهر ۱۳۹۶، ۰۶:۲۴ ب.ظ
یه بغضی مونده بود توی گلوم. از پریشب گریه می کردم. نفسم قطع می شد. اما احساس می کردم سینه م از سنگینی بغض داره ویران میشه. زهرا رو که دیدم، دیگه اختیار هق هق زدنم دست خودم نبود. جسم بی جان مادرش رو که گذاشتن روی زمین و زهرا افتاد و فقط ضجه میزد که مامان پاشو، من احساس کردم دارم خفه میشم. میخواستم بشینم وسط کوچه و با تمام توانم داد بزنم. به زهرا نمی گفتم آروم باش. نمی گفتم گریه نکن. باید زار می زد. باید گریه می کرد تا اون بغضای لعنتی خفه ش نکنن.

برگشتم خونه که آماده بشم برا مراسم. هیچکی نبود. داد زدم. گریه کردم. دلم میخواست انقدر داد بزنم که همه دیوارا خراب شن. دلم میخواست زهرا رو بغل کنم. دلم می خواست مامان خوشگلش برگرده و بگه همه ی اینا خواب بوده...
۹۶/۰۷/۱۹

نظرات  (۱)

:((((((
پاسخ:
دنیای پست و حقیری داریم که گاهی بدجوری بدی هاشو به رخمون میکشه...:(((

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">