در میان ابد

منوی بلاگ

برای فاطمه ی عزیزم...

دوشنبه, ۲۴ مهر ۱۳۹۶، ۰۱:۵۶ ب.ظ
تسبیحی که تو حرم بهم داده بودی رو گرفتم دستم...
دلم برات تنگ شده فاطمه جان...آخرین بار کی دیدیم همدیگه رو؟ موقعیتش یادمه اما زمانش نه...فقط می دونم خیلی وقت پیش بود...
می خوام بدونی که دنیای این روزام با این شلوغیش، نمی تونه حتی ذره ای از یاد عزیزانم بکاهه... رفیق عزیز من...


فاطمه، یه چیزی بگم، اصلا شوخی نیست. می دونی امروز چی به سرم زده بود؟ اینکه در مستقل ترین حالت ممکن بلند شم بیام تهران، بعد بهت زنگ بزنم و آدرس یکی از بید مجنونای بهشت زهرا رو بدم که بیای اونجا. بعد که حسابی گریه کردیم و خالی شدیم، روی چمنا بخوابیم و خیره بشیم به آسمون. بعد بگیم مثلا که آخ چقد گشنمونه و تلف شدیم و این صوبتا، بعد بریم یه کافه ی دنج و بشینیم بازم با هم حرف بزنیم. بعد از روی یه پل هوایی رد شیم، هر چقدر که لازمه پیاده بریم تا انقلاب. بعد بریم یکی از کتابفروشی هایی که همه جور کتابی توش پیدا می شه و ساکت و آرومه و کسی توش کاری به کار آدم نداره. هر چی تو کارتامون مونده خالی کنیم و با یه بغل کتاب بیایم بیرون و .....

این تصویر امروز تو ذهن من شکل گرفت. لحظه به لحظه ش... می دونم که دیر یا زود قراره به واقعیت بپیونده... امیدوار بودن به آینده و فکر کردن به روزای خوب می تونه تو دلامون غوغا کنه...
از اعماق قلبم دعا می کنم به اهداف قشنگت برسی فاطمه جانم... که به زودی برسه اون روزی که صدامون بلرزه از شوق دادن خبر رسیدن به اولین پله ی مسیر موفقیتمون...
۹۶/۰۷/۲۴

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">