در میان ابد

منوی بلاگ

و چه شیرین است میوه ی صبر...

چهارشنبه, ۲۶ مهر ۱۳۹۶، ۱۲:۲۸ ق.ظ
1- امروز، جناب استاد کلی حرف های خوب و دلنشین زد... این استاد عزیز، شخصیتی دارد که باعث می شود کلاس هایش برایم جزء بهترین کلاس هایی باشد که تا به حال تجربه کرده ام...همه چیز خوب و عالی و به موقع...همه چیز با اصول و در چهارچوب...بدون هیچ حرف یا نگاه اضافه ای...بدون مزه پرانی های اعصاب خرد کن...خلاصه که کلاس، واقعا کلاس درس است...

2- امروز، قرار بود جناب پدر من رو برسونن به کلاس...وقتی نشستم، بابا گفت 16 دقیقه دیر کردی و منم دیرم شده...با چنان سرعتی رفتیم که من برای حفظ تعادل، دستگیره ی در رو گرفته بودم...و امشب هم بابت همین موضوع، بابا چیزی گفت که من یکم دلگیر شدم...به قول الی جانم؛ ان شاءالله که دیگه جمله ی " بابا میشه من امروز با شما بیام؟" رو از من نخواهند شنید:))


3- بعضی آدم ها، بودنشان نعمت است...مثل دایی عزیز من که یکی یه دونه ی جمع های خانوادگی ماست...امشب در مدت کوتاهی که در جمعشان حاضر شدم، کلی شاد شدم...

4- و من هنوز هم امیدوارم که نظر برادر جانم، از ریاضی تغییر کند به تجربی...همچنان!
۹۶/۰۷/۲۶

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">